وضو در دجله ، نماز در كربلا
بهياد شهيد رضا نورمحمدي

روايت اول :
متولد آبادان بود ، سال 1337 ، از همان بچگي ظلم ستيز بود ، يك بار مدير مدرسه دانش آموزي را به خاطر لباس هاي مندرسش جلو بقيه كتك مي زند و از مدرسه اخراج مي كند . رضا پسرك را تعقيب مي كند ، تا وضع خانه و زندگي فقيرانه آنها را مي بيند ، با كمك بچه هاي مدرسه يك دست لباس برايش مي خرند … مدير را مجبور كرده بود از پسرك جلوي همه معذرت بخواهد و لباس نو را به عنوان جايزه به او بدهد!
روايت دوم :
بعد از انقلاب ، ساك سفرش را بسته بود برود هند ، براي ادامة تحصيل ، آتش غائله خلق عرب كه در خوزستان شعله ور شد ، قيد سفر را زد و ماندني شد .
روايت سوم :
رفته بودند شادگان ، با بيست و دو نفر ديگر ، همه مسلح ، رفته بودند تا آرامش را در منطقه برقرار كنند . اوضاع كه آرامتر شد با توجه به رشته اش ـ برق ساختماني ـ وارد يك شركت ساختماني شد . شبانه روز براي حق و حقوق كارگران تلاش مي كرد . دو مرتبه در كنگره تدوين قانون كار انتخابش كرده بودند . شده بود نماينده كارگران و شوراي اسلامي خرمشهر .

روايت چهارم:
خستگي نداشت اين پسر ! استراحت هايش روي تخت بيمارستان بود . 15 بار مجروح شده بود ، 15 بار!
روايت پنجم :
45 روز مقاومت كردند تا خرمشهر «محمره» نشود ، اما مگر چند روز مي شود با كوكتل مولوتوف و سنگ و چوب و اسلحه هاي سبك ، جلوي تانك هاي تي 72 عراقي را گرفت ، بعد از سقوط خرمشهر رفت «ايستگاه هفت » آبادان،عراقي ها مي خواستند روي «بهمن شير» پل بزنند ، آنقدر به عراقي ها شبيخون زدند تا كارشان را متوقف كردند .
روايت ششم :
بعد از ويراني هاي آبادان و شعله ور شدن آتش جنگ در آبادان ، خانواده اش آمده بودند نجف آباد . از رضا خواسته بودند برود كمكشان ، رفت ذوب آهن اصفهان استخدام شد و پس از سروسامان دادن وضع و اوضاع خانواده دوباره برگشت به بهشت زميني اش ، جبهه ، 21/7/61 با بسيج نجف آباد .

روايت هفتم :
در عمليات والفجر 2 ، در آزادرساني تپه كينگ به شدت مجروح شد ، فرستاندش نجف آباد يكماه بستري بود، دوباره در عمليات والفجرها سروكله اش پيدا شد .
روايت هشتم :
در جزاير مجنون ـ عمليات خيبرـ فرماندهي محور لشكر 8 به عهدة رضا بود ، اوضاع كه نسبتاً آرام شد به علت بهبود جراحات قبلي دوباره به نجف آباد بازگشت ؛ در همان جزاير مجنون براي عمليات بدر از اولين مراحل عمليات يعني شناسايي پا به ركاب بود ، در اين عمليات هم فرمانده محور بود .
روايت نهم :
شب قبل از عمليات مي گفت :
"من فردا شب ساعت 2 شهيد مي شوم ، مرا در كنار شهيد عباس حاج امنيي دفن كنيد "
بي سيم چي رضا تماس گرفت و گفت : رضا ملكوتي شد !
ساعتم را نگاه كردم عقربه ساعت 2 بعد از نيمه شب را نشان مي دادند .
روايت شهادت :
كنار دجله ، داخل كانال استراحت مي كرديم ، منتظر بوديم مرحله دوم علميات شروع شود ، خمپاره اي خورد بالاي سر من و رضا ، رضا زير پتو خواب بود . نيم ساعت بعد رضا را پاي بي سيم خواستند ، هر چه صدايش كردم ، تكانش دادم جواب نمي داد پتو را زدم كنار ديدم سينه اش شكافته غرق خون است . با فرماندهي تماس گرفتم وگفتم :
رضا به ميهماني حسين علیه السلام رفته است ...



">