
هفته پيش مصادف بود با شهادت مهدي زين الدين فرمانده شجاع لشگر 17 علي ابن ابيطالب (ع) و يادواره شهداي استان قم . این مطلب هم تقدیم می شود به شهدای سرفراز استان قم ، به ویژه سردار شهید مهدی زین الدین...
بيعت با امام
45 روز مي شد كه براي عمليات لحظه شماري مي كرديم. بيكاري و انتظار، حسابي حال همه را گرفته بود. روزهاي كسالت بار و آزاردهنده اي را پشت سر مي گذاشتيم.
يك روز اعلام شد فرمانده لشگر آمده و قرار است با نيروها صحبت كند. همگي با اشتياق تمام جمع شديم. آقاي مهدي زين الدين در مقابل بسيجي ها ايستاد و گفت:«از محضر حضرت امام مي آييم و وضعيت نيروها را خدمت ايشان بيان كرديم و گفتيم تا يك ماه ديگر شايد نتوانيم عمليات را شروع كنيم. امام فرمودند: سلام مرا به رزمندگان برسانيد و خودتان از طرف من از آنها بيعت بگيريد. آنها را به مرخصي بفرستيد و بگوييد: موقعي كه از مرخصي برمي گردند، هر كدام يكي- دو نفر ديگر همراه خودشان بياورند.
هنوز حرف هاي آقا مهدي تمام نشده بود كه بچه ها با شنيدن نام مبارك حضرت امام به گريه افتادند. حال خوشي به همه دست داده بود.
صداي آقا مهدي با هق هق گريه هاي عاشقانه ياران امام گره مي خورد و در آن دشت سوخته، به آسمان مي پيچيد.

بعد از سخنراني، آقا مهدي گفت: «چون بايد به كارها برسم، برادر «مهدي محب» به جاي من از شما بيعت خواهد گرفت. بيعت با ايشان، بيعت با حضرت امام است.»
بعد از سخنراني، «فرمانده آزاده، آماده ايم آماده» شعاري بود كه از حلقوم بچه ها به آسمان مي رفت.
بچه ها به مرخصي رفتند. پس از پايان مرخصي، ياران با وفاي امام با «150» نيروي تازه نفس بازگشتند و به اين ترتيب مي رفت كه عمليات «محرم» آغاز شود.
عمليات خيبر، عمليات بسيار دشواري بود. در آن عمليات، من بي سيم چي گردان سيدالشهداء بودم كه در انتهاي جزيره جنوبي مجنون عمل مي كرديم. فرمانده گردان ما شهيد «مصطفي كلهر» بود. من به اقتضاي مسئوليتم در گردان، پا به پاي برادر كلهر پيش مي رفتم.
در دو- سه روز اول عمليات، به محاصره دشمن درآمديم. پشت سر ما هم باتلاق بود و عبور و مرور غيرممكن. با شدت گرفتن درگيري، فشار زيادي به گردان ها وارد شده بود. از بي سيم صداي فرماندهان گردان ها را مي شنيدم كه چگونه تقاضاي نيرو و تسليحات مي كردند. هيچ راهي براي كمك رساني نبود.
وضع رقت باري داشتيم. كوه اگر بود چكه چكه آب مي شد! گاه صداي چند فرمانده گردان با هم از بي سيم شنيده مي شد كه كمك مي خواستند. بعد از اين كه اميدشان از همه طرف قطع مي شد، با شهيد زين الدين تماس مي گرفتند. او هم با همان آرامش مخصوص به خود، جواب يك يكشان را مي داد. آن وقت آنها با قوت قلبي كه از سخنان فرماندهشان مي گرفتند، تا پاي جان مقاومت مي كردند.
شهيد مهدي زين الدين در اولين سخنراني اش بعد از عمليات، در مقر انرژي اتمي گفت: «فرماندهان گردان هاي ولي عصر (عج)، امام رضا (ع)، موسي بن جعفر (ع) و سيدالشهداء(ع) تا جان در بدن داشتند، زير ضربات خرد كننده دشمن كه آهن را آب مي كرد، مقاومت كردند و از دستورات فرماندهي اطاعت نمودند.
آنها مي دانستند تا لحظاتي ديگر شهيد، اسير و يا مجروح مي شوند. وضعيت خط آن قدر اضطراري و نوميدكننده بود كه از بي سيم مي شنيدم كه مي گفتند: ديگر كسي زنده نمانده است. تنها مانده ايم. الان تانك ها از روي بدن ما عبور مي كنند. آخرين پيام فرمانده گردان ها قبل از شهادت اين بود كه سلام مرا به امام برسانيد. به حضرتش بگوييد ما تا آخرين قطره خونمان مقاومت كرديم.»
آقا مهدي وقتي حال فرماندهان گردان ها را وصف مي نمود، انگار كوهي از غم بر چهره اش نشسته است و از شدت ناراحتي زار زار گريه مي كرد.
راوي: محمدرضا اشعري مقدم
نمي گفت نمي شود
يك از ويژگي هاي بارز شهيد مهدي زين الدين تبعيت از فرماندهان بود. بعضي از عزيزان بودند كه وقتي فشار دشمن زياد مي شد و نمي توانستند به پيشروي ادامه دهند، مي گفتند: فلان منطقه قفل شده و نمي توان آن را فتح كرد. اما آقا مهدي برعكس همه مي گفت: «ما مقدمات كار را فراهم مي كنيم، خط را مي شكنيم و پيش مي رويم، خواه پيروز شويم و خواه شكست بخوريم. ما مطيع ولي امر هستيم و مكلف به اجراي فرامين او مي باشيم.»

سخنان او خود به خود در ديگران اثر مي گذاشت و اگر كمترين ابهامي بر ايشان وجود داشت، از بين مي رفت و همه با هم متحد شده و عمليات را انجام مي دادند.
راوي: سرتيپ مرتضي صفاري
فرمانده نيروي دريايي سپاه
ليلي مجنون
با تمام وجود به حضرت امام(ره) عشق مي ورزيد. هنگامي كه سخنان ايشان را از تلويزيون مي شنيد، محو تماشاي چهره امام مي شد و لبخند خاص بر لبانش مي نشست و اشتياق به امام در نگاهش موج مي زد و وقتي سخني از امام به ميان مي آمد، گوش جان به آن مي سپرد.
در عمليات خيبر، بعد از فتح جزاير جنوبي و شمالي مجنون، عمليات به اصطلاح نظاميان، گره خورده بود. در نزديكي صحنه عمليات، يك فرودگاه نظامي وجود داشت كه به دشمن اين امكان را مي داد تا بتواند به راحتي از نيروهايش پشتيباني كرده و مواضع نيروهاي ما را زير آتش بگيرد.
از طرفي ديگر، به علت باتلاقي بودن زمين جزيره، امكان ترابري و پشتيباني براي ما نبود. وضعيت به صورتي درآمده بود كه جنگيدن در آن واقعا دل شير مي خواست. انگيزه و تفكر مادي مسلما نمي توانست قدرت مقاومت و رويارويي با دشمن را به نيروهاي ما در اين جنگ نابرابر بدهد.
در همين موقعيت، پيامي با مضمون حفظ جزاير از طرف امام رسيد. در اين مرحله، شهيد مهدي زين الدين چهره اي از يك سرباز وفادار و فداكار از خود به يادگار گذاشت. چهره اي از يك زاهد با ايمان در صحنه نبرد و يك سردار فاتح در جزاير مجنون، ايشان در اين عمليات موفق شد براي اولين بار، جنگ در روز را امتحان كند.
راوي: سردار احمد فتوحي
پاسداربازي در نياوريد!
معمولا بعد از هر عملياتي با محبت هاي حضرت امام(ره) روبرو مي شديم و فرماندهان به نمايندگي از رزمندگان اسلام خدمت ايشان مي رسيدند. در بسياري از موارد قبل از اين كه عملياتي شروع شود، براي دست بوسي خدمت حضرت امام مي رفتيم.
يادم هست در آن سفري كه به همراه شهيد زين الدين براي دست بوسي خدمت امام رفته بوديم، پس از آن كه مشكلات را گفتيم و مسايل مختلف و از جمله مسايل شرعي را مطرح كرديم، حضرت امام پس از صحبت هاي فرماندهان، فرمودند: «اي كاش من هم يك پاسدار بودم.» سپس سفارش فرمودند كه: «در امور تدبر كنيد و با دقت كار كنيد، شما رزمندگان اسلام هستيد. چه بكشيد و چه كشته شويد، پيروزيد.»

وقتي فرمايشات امام تمام شد، برادرهاديگر تحمل نكردند و گرد امام حلقه زدند. يكي پاي امام را مي بوسيد، يكي دست امام را مي بوسيد. يكي از برادرها گفت كه پاسدار بازي درنياوريد.
امام را ديديم كه دستشان را به كمر شهيد حسن درويشي زدند و فرمودند كه «اشكال ندارد، پاسدار بازي در بياوريد. بگذاريد راحت باشند.» ما اين خاطره بسيار دلچسب را در ذهن داشتيم و با تمام وجود براي عمليات آمديم. عمليات «فتح المبين» بعد از آن ديدا رانجام شد.
راوي: سردار مرتضي قرباني
برداشته شده از روزنامه کیهان
۳/۹/۱۳۸۷

